![]() |
![]() |
|
| خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد |
|
این روزها در من حسی است
گنگ شبیه خدایی که روی گردنم می تپد و من نمی دانم کجاست؟ این روزها هر وقت ساعت را می بینم انگار کمی دورتر از دیر است و من هنوز یک دنیا دیوار دارم و رگ هایم را یک خستگی بی پایان هنوز درنشده فشار می آورد ... این روزها انگار چند بیت سخت در گلویم گیر کرده اند که هر چه توی سر کاغذها می زنم نمی شکنند این روزها برای کسی که غزل را از نان شب واجب تر می دارد این سپیدها همان حس اند تلخ گنگ عذاب آور... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:54 توسط مهسا امجدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|