تبليغاتX
بهشتی ها -
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
با پنجره ها نشسته بودم ، شب بود
شب بوی صدای دستهایت را داشت
آن جاده که روی پای خود بند نبود
یکریز صدای جای پایت را داشت

چشم شب من ستاره هایش لبریز
روی لب چشمه های من صدها آه
آیینه ی لای دست هایم شفاف ...
من پنجره را گشوده بودم ، ناگاه

سجاده خیس چشم من باز شد و
آن قبله نما تو را نشان من داد
ای مرد عزیز جمکران دل من
قلبم به نگاه نازنینت تن داد

خیس غزلی شبیه چشم تو شدم
پاشید نگاه ابر ، روی شعرم
چشمان من از صدات شبنمتر شد
یاد تو شکست در گلوی شعرم ...
....
شب بود و نگاه دفترم سوی خدا
شاید تو به شعرهای  من هم بوزی...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:58  توسط مهسا امجدی |