تبليغاتX
بهشتی ها -
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
اسمهامان،سحر،ستاره وسرو...عطر سیب و سماق می آید
 " ماهی  قرمز  دلت "  انگار  بی صدا  در  اتاق  می آید ...

چون   غزلهای   گرم   رازآلود  می کشاند  مرا  به  رویاها
چشم هایت  که  مثل  آیینه  باز  هم  روی  تاق  می آید

نه،نترس،حال من خوب است!خوب می دانم خودم زمستان است
هر  کجا  می روی  همین وضع است : بوی کفر و نفاق می آید

دست گلها جوانه می خواهد،خب مگر این دلیل کافی نیست؟
این  که  صدها  بهار  از  چشمت  سوی  پاییز  باغ  می آید

رعد وبرقی که می زند کاغذ بر قلم بوسه می نشاند ، بعد
... مرد  باران نویس  آرامم ، نرم  و  پرطمطراق  می آید ...
...
عطر سیب است؟سکه های صداست اینکه پیچیده در غزلهایم؟
این که  تا  هفت سین  چشمانت  شاد  و  حاضر یراق  می آید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 17:17  توسط مهسا امجدی |