تبليغاتX
بهشتی ها
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
هوایی می شوی

و من

بوسه هایم را

در هوا

رها می کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط مهسا امجدی | 

 

این زنگای اقتصاد چقد "الهام" بخشه!!!!هر چند الهاماتش مثل این پایینی (...) از آب درمیاد ولی تو این "قحطی غزل" همینم غنیمته دیگه (حالا گیر ندین که این سپیده نه غزل!!!!) بفرمایید:

 

سپید که می بافم

همیشه اواسط ماه است

و هلالی صورتت را

رفته رفته گرد می شوم...

سپید که می بافم

سیم تلفن هی توی دستم...

راه می رود

و خود نویس ها

هی روی ساق پایم....

راه می روند

و تصویرت

هی توی ذهنم...

راه می رود

و سیاه مشق هایم

هی لابلای سپیدها...

راه می روند

و خسته هم نمی شوند...!!!

و من

هی سپید می بافم

و بعد که خسته می شوم

بطری های صدایت را

خالی می نوشم

و صورتی مست می شوم...

سپید که می بافم

چقدر پرت می شوی

در من

چقدر پلا می شوم

در تو!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:57  توسط مهسا امجدی | 
با پنجره ها نشسته بودم ، شب بود
شب بوی صدای دستهایت را داشت
آن جاده که روی پای خود بند نبود
یکریز صدای جای پایت را داشت

چشم شب من ستاره هایش لبریز
روی لب چشمه های من صدها آه
آیینه ی لای دست هایم شفاف ...
من پنجره را گشوده بودم ، ناگاه

سجاده خیس چشم من باز شد و
آن قبله نما تو را نشان من داد
ای مرد عزیز جمکران دل من
قلبم به نگاه نازنینت تن داد

خیس غزلی شبیه چشم تو شدم
پاشید نگاه ابر ، روی شعرم
چشمان من از صدات شبنمتر شد
یاد تو شکست در گلوی شعرم ...
....
شب بود و نگاه دفترم سوی خدا
شاید تو به شعرهای  من هم بوزی...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:58  توسط مهسا امجدی |