تبليغاتX
بهشتی ها
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
اسمهامان،سحر،ستاره وسرو...عطر سیب و سماق می آید
 " ماهی  قرمز  دلت "  انگار  بی صدا  در  اتاق  می آید ...

چون   غزلهای   گرم   رازآلود  می کشاند  مرا  به  رویاها
چشم هایت  که  مثل  آیینه  باز  هم  روی  تاق  می آید

نه،نترس،حال من خوب است!خوب می دانم خودم زمستان است
هر  کجا  می روی  همین وضع است : بوی کفر و نفاق می آید

دست گلها جوانه می خواهد،خب مگر این دلیل کافی نیست؟
این  که  صدها  بهار  از  چشمت  سوی  پاییز  باغ  می آید

رعد وبرقی که می زند کاغذ بر قلم بوسه می نشاند ، بعد
... مرد  باران نویس  آرامم ، نرم  و  پرطمطراق  می آید ...
...
عطر سیب است؟سکه های صداست اینکه پیچیده در غزلهایم؟
این که  تا  هفت سین  چشمانت  شاد  و  حاضر یراق  می آید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 17:17  توسط مهسا امجدی | 
ولنتاین به همتون مبارک باشه ... اینم کادوی ما:

 

باران  و  تن  سفالی  خاطره ها

آرامش  و  بی خیالی  خاطره ها

فنجان  پر  از چای ... و داغی غزل

در  آن  تپش   شمالی  خاطره ها

محتاج به نان و بوسه هستم،ای کاش

این سفره ی دست خالی خاطره ها...

تو یک رسش از ترانه هایم هستی

در  باغچه های   کالی   خاطره ها

یک خانه بساز  رو به رو  با  دل من

با  منظره های   عالی   خاطره ها

من خسته ام از سیب،بیا آدم باش

این بار   به    پرتقالی    خاطره ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:10  توسط مهسا امجدی | 
نوری  وزید  جانب  طوفان  چشم  تو
وقتی شکفت جان من از جان چشم تو

از غارهای وحی غزل می شناسی ام
من،قاری همیشه ی قرآن چشم تو

ابلیس مهربان منی...راه راست را
می خوانم از تنفس وجدان چشم تو...

بابا،همیشه می دهدم جای مشق شب
عشقی شبیه آب دل و نان چشم تو

شهزاده ام،سیاوش معصوم من،ببین
آتش گذشته از تب ایمان چشم تو

چشمان بی قرار مرا دزد می برد
خوابش گرفته باز نگهبان چشم تو

دستی بدون چتر و خیابان،دراز و تر
من خیسم از تبسم باران چشم تو

آهنگ شاد قلب من و...غرق می شویم
در  رقص  آنچنانی  میدان  چشم  تو

من قاتلم...و مدرک جرمم همین غزل
این لاشه ی دریده ی بی جان چشم تو

قاضی،دوباره  جرم  مرا  حکم می دهد
صد ضربه  تازیانه  و  زندان  چشم تو ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:41  توسط مهسا امجدی | 
 

 

فرو که رفت عشقمان میان شعر تا کمر

سرودی آن نگاه را و شد غزل پرنده تر

 

شب است و گیسوان من و سقفهای صورتی

و هر چه جز صدای تو،صدای خنده ی تو،پر

 

چه ساکتند شعرها...مرا ببخش نازنین

سروده های خسته ام غزل نمی شود اگر...

 

غزل نمی شود...و می روم سراغ مثنوی

که شاید از ترانه های ماندگار شب شوی

 

غزل تو را نمی سراید آنچنان که بوده ای

نمی رسد به پای آنچه در دلت سروده ای

 

غزل فقط بهانه شد که عاشقانه تر شوم

فقط بهانه شد که من دوباره از تو تر شوم

 

هنوز رد پای پاک چشم های عاشقت

نشسته لای دست های بی گناه نیمکت

 

و در رگ تو جاری اند رودهای کاغذی ...

ستاره می دهد به توسرودهای کاغذی

 

نگاه کن چقدر بی قرار و مست مست توست

خیال تخت من که در حریم امن دست توست

 

غزل ترین صدای من،شب آشیان شب زده،

از آسمان دوردست شاعرانه آمده ... ،

 

شبی بیا به سرزمین خواب های نرم من

میان ذهن صورتی ساده ام ، قدم بزن

 

که شاهدخت بیت چشمهایتان شوم شبی

به حجله های سرخوش نگاهتان روم شبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:32  توسط مهسا امجدی | 
سلام

این سپیدو قبلا شنیدین ولی دوباره می نویسمش.چرا؟به مناسبت اینکه صاحب اصلی این شعر بالاخره یه سر به خونه ی من زد.حالا صاحب شعر کیه؟یکی از سیصد تا خواهر من....البته این عزیزترینشونه:آزاده...که همه ی سالای بچگیمو با خنده های "نازش"(واقعا نازا)پر کرده بود.....الغرض،آزاده ی من!خوش اومدی!

باران را
وقتی درست هجی کردم
که دست هایت
بوی خاک باران خورده داد
و تنها هنگامی خورشید سادگی
در سیاه دفتر مشقم طلوع کرد
که امتداد نگاهت
نگاه سیاه و سفیدم را رنگ زد
رنگ...
     رنگ...
          رنگ...
و زنگ نقاشی
و انگشت های کوچک سفید
که قلبهای ساده ی بی خط را رنگ می زدند
راستی،نازنینم
یادت هست
که چرا آنروزها
در نقاشی های زلال ما
ابرهای سیاه،زشت نبودند؟
و چرا مرگ ماهی های قرمز عید
_ زبانم لال _
به اندازه ی مرگ عزیزانمان
غصه دارمان می کرد؟
و چرا بادبادک ها اخمو نبودند؟
و چرا یک آدم برفی
فقط یک آدم برفی نبود؟
بافتن موهای طلایی عروسک ها را
یادت می آید
کهدر چشم ما
 چه مسئولیت بزرگی بود
چیزی مثل مادر بودن ...
و نفس کشیدن
 زیر درخت توت را
که از هجوم دستهای پاک خون آلودمان
در امان نبود
به خاطر می آوری؟
تو نمی توانی بگویی
و من هم نمی توانم
و هیچکس دیگر هم نمی داند
که چطور یک آبنبات چوبی کوچک
بهانه ی بزرگ شادی هایمان بود ...
...
دستم را بگیر
برگردیم؟
من عروسکم را
زیر نیمکت چوبی مان جا گذاشته ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:31  توسط مهسا امجدی | 
مرا به تخت شاعرشویخانه زنجیر کن

با آن تبی که او داشت

ـ وقتی مرا آفرید ـ

بعید نیست دیوانه باشم...!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:1  توسط مهسا امجدی | 
بر گونه های خیس تغزل که تاختند،

گویی تمام پنجره هایم گداختند

در گیر و دار مبهم آن قهوه های تلخ

چشمان من هوای تو را می شناختند

در ازحام کوچه بدبخت پر گناه ...

بابونه ها برای خدا خانه ساختند

از جنس کاغذ،از غزل گیج و منگ من

از مهره های مات نگاهت که باختند...

امشب دوباره جزر و مد اشک ها مرا

با ضربه های خیس پیاپی نواختند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:18  توسط مهسا امجدی |