![]() |
![]() |
|
| خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد |
|
۱)یک شب که کسی جز غزلی با تو نیود
زنگ دلتان را زد و در رفت او زود "لعنت به تو گفتی"و نمی دانستی آن دختر ورپریده مهسای تو بود...!!!
۲)هر چند که تلخ و گاه مایوس هستی مانند صدای نرم ناقوس هستی ... مسری شده بین بچه ها عشق شما آقا،تو خودت شبیه تیفوس هستی!
۲)ناز نفست را به هوا خواهم گفت در دفتر عشق،جا به جا خواهم گفت در زیر ستون خوبها روزی من .... من اسم شما را به خدا خواهم گفت...
عیدتونم مبارک! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:39 توسط مهسا امجدی |
|
|
اول:با تشکر از جلیل صفربیگی که باعث شد یه چیزایی به ذهنم بیاد!
دوم:با تشکر از زادوای !!!نازم سارا!!!! سوم:دارالعشگ به روزه...یه سر بزنین بچه ی مردم(بچه ی مامان و بابام!)ضایع نشه!!!! چهارم:شعرو برو تو کارش!
۱)هی نمره ی زیر ده...و زیرش امضا با این همه دفترم پر است از"آقا" آقا به کلاس شعر من می آید پس ای غزل عزیز! برپا...برپا!
۲)یا دست به دست من بده یا به غزل خسته شدم از بس که شنیدم که غزل، با آذر تقویم تو گردش رفته ... من مانده ام و خدا و شصت و سه غزل!
۳)ابلیس خودم!چه دختری خواهم شد! با جادوی چشم تو پری خواهم شد... این قدر به دیوانگی ام اخم نکن ... تخفیف بده که مشتری خواهم شد!!! بقیه شم باشه واسه بعد....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 18:15 توسط مهسا امجدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|