![]() |
![]() |
|
| خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد |
|
امروز معلم آمارمون یه داستان واسمون تعریف کرد نااااااااااز(اصولا ما تو مدرسه هر کاری می کنیم الا تعلیم و تعلم!!!):
یه روز یه مرد از خدا می خواد که بهشت و جهنمو نشونش بده...می برنش تو یه اتاق و میگن اینجا جهنمه...نگاه می کنه می بینه وسط اتاق یه ظرف گذاشتن پر از غذاهای خوشمزه ولی همه ی کسایی که دور میزن،لاغر و زرد و ضعیفن...نگاه می کنه می بینه دست هرکدومشون یه قاشق هست به طول یک متر!اینا قاشقو پر می کنن ولی نمی تونن تو دهنشون بذارن(خدا عجب ابتکاراتی داره ها!) می برنش تو یه اتاق دیگه و می بینه که عین همون شرایط اونجا هم هست از همون غذاها و همون قاشقا...ولی همه ی آدمای این یکی اتاق شاد و زفت و فربه و گلگون واینان!!!می بینه اینا قاشقو پر می کنن و می ذارن تو دهن دیگران....(اینا دیگه خیلی زرنگ بودن!!!) خلاصه...ما از این داستان نتیجه می گیریم که کمک به همنوع چیز خیلی خوبیه و معلم آمار نباید از این به بعد سر امتحانا بهمون بگه تنهایی امتحان بدین تا بهشتی زیبا و آباد!!!!بسازیم....!!! اینم سه بیت محصول دیروز،متلد قسمت غربی تخته سیاه!!!:
تولد بعضیا!پساپس مبارکککک!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:5 توسط مهسا امجدی |
|
|
آسمانم گم شده...آقا تو می دانی کجاست؟
آه...پیدا کردم...اینجا،پیش چشمان شماست ! پیچ های تند اخم آلوده را رد می کنم . . . از نگاه چپ چپت هم زود می پیچم به راست شب زده ابلیس ساعت های پنج و نیم من ! خنده ات زیباترین آهنگ عصر شنبه هاست پیش پایت یک غزل خندید و شاعر شد دلم هیچ می دانی که چشمت مطلع اشعار ماست؟! تا نگاهم می کنی فانوس ها غش می کنند رود هم تا بوده از شفاف چشمت در کماست! این غزل ها تشنه اند آقا به خون پاکتان ... بوسه هایم را بگیرید...این به جای خون بهاست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:34 توسط مهسا امجدی |
|
|
هزار بار تسلیت...
غم آخرمون باشه ایشالا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 21:30 توسط مهسا امجدی |
|
|
دوباره من...دوباره تو...و واژه های صورتی
نگاه من که خشک شد به سطرهای خط خطی و خودنویس عاشقم سیاه کرده صفحه را و نام نازنین تو نشسته روی پاکتی .... نسیم،بوسه ی مرا چرا نمی دهد به تو؟ امان از این نسیم های ساده ی خجالتی! طلاترین تلالوء نگاه تو کجاست؟!من ، بین میان این ستاره های سرد پاپتی، نشسته ام به انتظار بارش نگاه تو ... به قلب من بتاب،تو ترانه ی محبتی .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 9:28 توسط مهسا امجدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|