تبليغاتX
بهشتی ها
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
باز من دو  روز نبودماااااااااااا.....اینجا چه خبره؟؟؟؟دیگه اینجا واقعا شده رینگ بوکس....نه...بد تر از اون....باشه بریزین تو میدون همدیگه رو بزنین...تیکه پاره کنین...هر کاری می خواین بکنین بکنین...منم می شینم گوشه ی میدون و از طرف همه خجالت می کشم...خجالت می کشم از این که حرمت استادو می شکنید...خجالت می کشم از اینکه یادتون رفته کی هستین...خجالت می کشم از اینکه رفاقتو تا حد کشک پایین آوردین....آره ... من تنهایی عوض همتون خجالت می کشم...

استاد به خدا من بی توجه نشدم...من نمی دونستم اینجا چه خبره؟؟؟؟منم همین حالا این مزخرفاتو خوندم.تو رو خدا شما به دل نگیرین...آخه اگه شما هم از من ناراحت باشین من....من دیگه باید برم بمیرم....آخه مگه میشه شما رو فراموش کرد....استاد ازتون خواهش می کنم دلگیر نباشید............

من نمی دونم آخه چرا اینجوری شدیم؟هان؟!!!می شینم واسه همدیگه شعرای خوشگل و شعارای قشنگ بلغور می کنیم....ولی وقت عمل که می رسه.....نه!دیگه اینجوری نمیشه.....دیگه واقعا باید بمیریم....چه فایده داره که زنده ایم...نفس ما فقط هوا رو آلوده می کنه همین!!!!!

تو آقا وحید....چی شده که یادت رفته یه شاگرد چه جوری باید با استادش حرف بزنه....؟؟؟؟واقعا تعجب کردم....آخه ... مگه میشه؟؟!!!؟؟؟

مریم خانوم تو چی؟؟؟؟تو چرا همه ی تقصیرا رو به گردن من میندازی؟؟؟؟تو چرا میگی همه ی آتیشا از گور تو بلند میشه؟؟؟؟هر چندووودیگه اصلا فرقی نمی کنه...من از هر کسی انتظار هر کاری رو دارم......آره تو راست میگی تقصیر منه....همیشه همه چیز تقصیر منه....همیشه من مقصرم ...من!مهسا امجدی!!!!همه ی بدبختیای دنیا زیر سر منه...................

تو چی سهند؟؟؟آخه دیگه از تو انتظار نداشتم رفیق....تو دیگه چرا ناراحتم می کنی.....حالابعدا حسابی باهات صحبت!!!می کنم!!!!!!!!!

خلاصه....خیلی از دستتون ناراحتم....از دست همتون....تا وقتی کسانی که همدیگه رو ناراحت کردن از همدیگه(و مخصوصا از استاد)معذرت خواهی نکنن....من با همه ی دنیا قهرم....دیگه م هیچی نمی نویسممممم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:8  توسط مهسا امجدی | 

ما سبب این را که رژیم غاصب و متخاصم هکری در دارالمجانین ما حکمرانی می کند(و حقا مناسبترین مکانهاست بهر او...البته بعد از جهنم!!!)

چاره ای ندیدیم جز آن که مثنوی گهربارمان را در این بهشت به سمع!!!!!!!!و نظر یاران رسانیم........این مثنوی حاصل دو ساعت از عمر گرانقدر و پربار ماست در مدرسه که چون جوجوالدین چلبی را حال نبودی...ناگزیر خود آن را بنگاشتیم!!!!!!

 

دیدن موسی دانش آموز را کاو ناله همی کرد بر درگاه خداوند و فغان کردی ز جفای خراخین(جمع خرخوان)

 

دید موسی دانش آموزی به راه

کاو بگفتا ای خدا و ای اله ...

این چه بختی بود بر ما داده ای؟

هیچ ما را شادی آیا داده ای ؟

دفتر نمره پر است از صفر ما

داده ما را هر معلم صفرها ...

این که هیچ...این درد ما از نمره نیست

من چه گویم؟!دردها از نمره نیست

نمره را جبران شدن آسان بود

درد من از بودن خرخوان بود

این همه خرخوان که در این مدرسه ست

می دهندم حرص ها...دیگر بس است

حرص خوردن ای خدا بر ما بس است

دیدن خرخوان دگر ما را بس است ...

گفت:موسی شرم بر تو ای پسر!

این چه حرفی بود از تو کره خر؟!

درس خواندن طفل را واجب بود

خر زدن بر بچه ها واجب بود

راه درسو مشق و هم مکتب بگیر

ور نمی خواهی برو دیگر بمیر!!!

شد پریشان زان سخن آن داغدار

شد سوی مکتب همی گریان و زار

آمد آنگه یک ندایی ز آسمان

گفت:موسی جان!که گفتت گویی آن؟

راست گفت آن طفل حرفش خوب بود

در پی آن طفلکی بشتاب زود

گو که ربت گفت ای عبد خودم!

از نفیر تو بسی گریان شدم

مژده بادا بر تو!راهت راست است

در همین ره می رو راهت راست است

هر کسی کاو در جهان خرخوان تر است

در قیامت هم بسی نالان تر است

هر کسی کاو درس را بی تاب شد

در قیامت چهره اش پر آب شد

تو برای اخذ مدرک آمدی ...

نی برای درک مطلب آمدی ...!!!

نی نی الدین مهسای تبریزی(علیها آلاف تهیه و السلام!)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 20:27  توسط مهسا امجدی | 
چشمان زندگی از خنده تر شده ست

گوش خدای من از خنده کر شده ست

من شادترین بوسه ی باران شدم و باز

چشمان ناز تو از بوسه تر شده ست

در قاب تار دلم دیده می شود

عکست که پنجره ها را سحر شده ست

نت های چشم تو را می نوازد این

آیینه ای که مرا بارور شده ست

پنهانی عاشق شدم اما نگاه کن

حتی خدا ز دلم باخبر شده ست!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 15:40  توسط مهسا امجدی | 

چشم تو مانده با غزل تا نخورده ات...

پس این دل غریبه چه کاره ست این وسط؟

این کاغذ سپید که ساده ست _ مثل عشق _

باید که پر شود از حس ما دو خط...

می دانم این بهانه که آورده ام کم است

تا پیش شب بمانی و من را.......ولی فقط

این یک نفس خسته ی من را تو هم بکش

تا حل شوم درون غزل های ساده ات...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 20:35  توسط مهسا امجدی | 

سارای مهربونم

تولدت مبارک.............!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 12:9  توسط مهسا امجدی | 

حالا پرنده مرده تو پرواز را نخواه

پایان گرفت شاعره آغاز را نخواه

جرم است صدا کردن ماه و ستاره ها

از حنجره ی خلوتم آواز را نخواه

در من تمام روزنه ها بسته می شوند

دیگر زدلم پنجره ی باز را نخواه

در من هزار دیو نهان شعله می کشند

از قلب من پری غزلساز را نخواه

...می گویی این دل از قفس آزاد می شود...

اما...پرنده مرده...تو پرواز را نخواه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:29  توسط مهسا امجدی | 

تقدیم به شیدای عزیزم...

مقدس تر از ماه زیبا چو رود

می آیی به بالینم...اما چه سود؟

تو باشی و چشمم نبیند تو را...؟!

...مگر می شود عاشق تو نبود؟!!

تو شیدا ترین نغمه ی آن لبی

که تا بوده شعر تو را می سرود...

پرستوی کوچک که رفتی...دوباره

صدا کن کسی را که محو تو بود

و در چشم او پنجره جان گرفت

و گم شد در این آسمان کبود...

دوباره بیا بانوی آسمان...

مقدس تر از ماه زیبا چو رود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 21:33  توسط مهسا امجدی |