تبليغاتX
بهشتی ها
خدای من آنقدر بزرگ است که در آغوش کوچکم جا می گیرد
سلامی دوبارهدوباره شروع کردم...شکست نمی خورم و از پا نمی افتم......خدایا بهشتمو به تو سپردم

چه عاشقانه می شوی

به صبحگاه روشنم که می وزی

چنان نسیم تازه ای

به لحظه های شادمانه ی تنم که می وزی...

دلم که تنگ می شود

و خستگی مرا نشانه می رود

تو گریه ی مرا بهانه می شوی

میان ذهن ناتمام ساکتم

تو چون ترانه می شوی....

تو ای سپیده ی بلند و پرشکوه عاشقی

که لابلای صفحه های دفترم

 طلوع کرده ای

به کوچه های تنگ خلوت به انتها رسیدنم

دوباره ای قصیده را

ز نو شروع کرده ای

تو ای بهار شعر من!

تو ای خزان رنگ رنگ نازنین!

برای چشم های پربهانه ام ببار

تو ای تجلی نگاه آسمان

به خاک تیره ی زمین

بیا کنار شعر من

و کرت دستهای عاشق مرا غزل بکار....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 22:37  توسط مهسا امجدی |